تبليغاتX
پدر

ديگه واسه هميشه تعطيل شد

+ دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 11:44 عشق بابا |




امشب من اومدم واسه خداحافظی . چون واسه همیشه میخوام این وبلاگ رو ببندم .

ولی اینجا از همه دوستهای عزیزم تشکر میکنم که تا به اینجا کمکم کردن .

به خصوص از ebitopool

 و آقا میلاد گل با وبلاگ زیبای بنویس از سر خط

و دوست خیلی خوبم صاحب وبلاگ زیبای labkhande-marg.blogfa.com

که با نظراتشون خیلی کمکم کردن .

همگی موفق باشین

و به امید دیدار روی ماهتون

خداحافظ همگی

+ دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 11:42 عشق بابا |




عاشقی هستم

در زلالی شبنم گونه اشک معشوق

لبانش را میبوسم

عاشقی هستم

سپیده دمی در آغوش گرم معشوق

چشمانش را می بوسم

کدامین صورتگری است تا که امشب

نقشی از معشوقم کشد

کدامین پیکرتراشی است تا که امروز

تندیس معشوق از قلبم تراشد

یا که آهنگی بسازید از خنده هایش

تا مرا مست این سازش کنید

شاعری باید تا که زیبایش را

موج آن موی پریشانش را

نگاه مست و دلربایش را

الهام شعر هر شاعری سازد

عاشقی هستم

در نگاه دلربای معشوقم ....

+ پنجشنبه سی ام فروردین 1386 12:10 عشق بابا |




سلام

دیروز ۳۰ فروردین بود دقیقا ۱۶ سالگرد درگذشت بابام ... خیلی دلم واسه اش تنگ شده ....

نمی دونم دیگه چی بگم   خدا باباهای همگیتون رو واسه تون نگهداره   

 

 

+ پنجشنبه سی ام فروردین 1386 12:8 عشق بابا |




مي‌خواهمت چنان‌كه شب خسته خواب را
مي‌جويمت چنان‌كه لب تشنه آب را

محو توام چنان‌كه ستاره به چشم صبح
يا شبنم سپيده‌دمان آفتاب را

بي‌تابم آن‌چنان كه درختان براي باد
يا كودكان خفته به گهواره، خواب را

بايسته‌اي چنان‌كه تپيدن براي دل
يا آن‌چنان كه بال پريدن عقاب را

حتي اگر نباشي مي‌آفرينمت
چونان كه التهاب بيابان سراب را

اي خواهشي كه خواستني‌تر ز پاسخي
با چون تو پرسشي چه نيازي جواب را
+ چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 11:1 عشق بابا |




ديگر به خلوت لحظه‌هايم عاشقانه قدم نمي‌گذاري،

ديگر آمدنت در خيالم آنقدر گنگ است که نمي‌بينمت.

سنگيني نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام.

من مبهوت مانده ام که چگونه اين همه زمان را صبوررانه گذرنده اي؟!

من نگاه ملتمسم را در اين واژه ها  پر کرده ام که شايد ....

ديگر زبانم از گفتن جملات هراسيده است.

و دستهايم بيش از هر زمان ديگر نام تو را قلم مي زنند.

و در اين سايه سار خيال با زيباترين رنگها چشمهايت را به تصوير ميکشم.

 نگاهت را جادويي مي کنم که شايد با ديدن تصوير چشمهايت جادو شوي.

تا به حال نوشته بودم؟

به گمانم نه!

پس اينبار برايت مي نويسم که:

دست نوشته هايت سر خوشي را به قلبم هديه مي کنند.

مي‌خواهمت هنوز ؟؟؟

گاه چنان آشفته و گنگ مي شوم که ترديد در باورهايم ريشه مي دواند

اما باز هم در آخرين لحظه تکرار مي کنم که حتي اگر چشمانت بيگانه بنگرند.

مي‌خوانمت هنوز، حتي اگر دستانت مرا جستجو نکنند.

هيچ باراني قادر نخواهد بود تو را از کوچه انديشه‌هايم بشويد.

و اينها براي يک عمر سرخوش بودن و شيدايي کردند کافي است.

به گمانم در وراي اين کلمات مي خواستم بگويم که:

دلتنگت شده امبه همين سادگي

 

 

 

 

+ چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 10:56 عشق بابا |




ميخواهم ترا احساس كنم؛
تمام وجودت را، حست را ، فكرت را، جسمت را ، عشقت را ، قلبت را ...
ولي شبها آنقدر خسته از كار مي آيي ، كه حتي حس گفتگو هم نيست ؛
نگران اين همه خستگي توام،
نگران حالتم كه به گمانم در شرف سرما خوردن است؛

خودت را خوب بپوشان ، ماهي قرمز عشق!

+ چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 10:53 عشق بابا |




عشق پلی است برای وصل به دلدار عشق سکوی پرواز دو کبوتر است
دو کبوتر عاشق که بتوانند با هم زندگی را بسازند و از بودن با هم احساس خوشبختی کنند.

به امید روزی که همه به محبوب خود برسند.

قرارمون یادت نره..............

قرارمون رو بال شب.....اون ور پل بی عبور.......................کنار رودی که می ره تا شهر نور............تو کوچه پس کوچه ها گلا یه ها تو جا بزار........................واسه جشن گریه هام شونه هاتو همرات بیار..................................تو کوله بارت کمی نوازش بزار.....یه شال بافته از عشق بنداز رو دوش..........زیر بارون انتظار عمری نشسته ام بی قرار...............توو راه اگه دیدی ابره تیره رو.بگو نبار....به شهر خورشید که رسیدی آفتابو واسم بدزدو بیار.........به ابره تیره بگو نبار.............................................

به ابر تیره بگو نبار.......بیا تا دستامونو مثل قلبامون به هم پیوند بزنیم.......بیا تا با هم بریم یه جای دور..یه جای قشنگ ....مثل تو آسمونا....اونوقت همه چی داریم...و من و تو...... قلب من و تو می شه: :::.............................خوشبخت ترین قلبهااااااا.....................

من از دریچه چشمت به آفتاب رسیدم
سبد سبد گل خورشید از نگاه تو چیدم

به شوق روی تو از مرز آفتاب گذشتم
به بیکرانه ترین کهکشان عشق رسیدم

 

+ دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 12:27 عشق بابا |




خوب دوستان عزیز الان ساعت ۲:۲۲ شب تازه یه وبلاگ جدید ساختم خوشحال میشم به اوونم سر بزنید

http://dokhtare-ghamgin.blogfa.com/

+ جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 13:53 عشق بابا |




+ جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 12:45 عشق بابا |